۱۴ بهمن ۱۳۸۶

يه صبح سبز


حتم دارم مادر بزرگ تو يه باغ سبز ، بازم مشغول به مهربونی هاشه ، با ما که بود ، اينجوری بود ، يعنی هر کاری می کرد ، رد پای گل بنفشه داشت

چرا من اينجوری نباشم ؟

امروز تصميم گرفتم ، نفس که می کشم ، قدر اکسيژن هوا رو بدونم ، قدر دوستامو بدونم ، قدر سردی هوا ، قدر ترافيک تهرون ، قدر دشمنامو هم بدونم ، اگه اونا نبودن ، چطوری محبت معنی پيدا می کرد

ای ای ا ی ا ی پنجره ، تو اين هوای سرد هم ، باز بودنت بهتر از بسته بودنته ، امروز بايد با همکارام مهربون تر باشم ، حتی با....

چقد سنگينی بار اين زندگی رو از دوش عزيزام بر می دارم ، منو می بينن ، خوشحال می شن ، يا حالشون بهم می خوره

در رد پای من اگه اثری از گل بنفشه نيست ، اقلاکن ، با يد يه چندتا علف سبز شه

اونائی که دلخورن و چی کار کنم ؟
عکس و يکی از همکارای خوبم گرفته ، با اجازه

۲ نظر:

ناشناس گفت...

rad-e paye adamaa ro khodeshoon nemibinan....in baghiyean ke mibinan....!!!!!!!!!!!!!!!!
hala age kheyli delet mikhad bedooni chi poshte saret dari baghi mizari ,az baghiye bepors....
man ke fekr konam vazet badak nabashe ;)))
migi na,az baghiye bepors!!!

inam begam ke amsaale madarbozorg taghriban dige nist....mesle oona boodan ham karist karestan...

ناشناس گفت...

مادرم...
از یاد نمی برم هرگز تو را و عشق زیبای تو را...خواستنی و تمام نشدنی...
حالا اینجا کنار این همه خاطره بارانی...تنها به تو می گویم: "دوستت دارم"
بی دریغ تر از همه بودی...
بودن درست آن زمان که نیستی...نیستی و لحظه ها،با بوی خا طره هامون جان می گیرد و می ماند...
حالا...اینجا و هر جا که نباشی و باشم...یک حس آشنا مرا با خود می برد و فریاد می زند...که هستم...با تو..کنار تو.........
" و رفتن مادر تنها چیزیست که حسرت آنرا تا ابد خواهم خورد...."