داشتيم می رفتيم کلبه ، روز تولد يکی از دخترام بود ، بخاطر سفر ، سر حال بود ، ولی شايد از اينکه جشن تولدی در کار نبود ، يه کم دلخور، رسيديم رستوران دنا ، بعد تونل کندوان ، دو تا ماشين بوديم ، رفتيم به قصد خوردن شير شکلات داغ ، جاده سردو يخبندون بود ، می چسبيد اينجورچيزا
وسط نوشيدن شيرو شکلات و قهوه ، يکی از گل های همراهمون ، اين کيک اشتهآورو با شمع روشن ، گذاشت وسط ميز ، دخترم يکه خورد و خيلی کيف کرد ، تمام مردم تو رستوران ، غريبه ها ، از کيک بی نصيب نموندن ، يه تولد غيرمنتظره ، بدون کادو ، ولی يه رنگ و با حال ، شايد بهترين تولد دخترم بود
۲ نظر:
mmmmmm.....mazash hanooz yadame....
mmmmmmm.....
in refighemoon ham kheyli bamarefateha....fek kon,in por mortafa tarin tavalode iran bood ,na?
و من هم با حضور سبز شما بهترین تولد عمرمو داشتم...مرسی دایی فرزاد
ارسال یک نظر