۲۳ بهمن ۱۳۸۶

مادرم


اين هفته با مادر رفتم شمال ، مدت ها بود يه دل سير با مادر حرف نزده بودم ، فکر می کردم ، يه کم دلداريش بدم ، بخاطر رفتن مادربزرگ ، گفتم با اين سفر دوتائی ، يه خورده دلش بازشه ، از اون حال و هوای غم در بياد

ولی نه ، اين او بود که باز منو گرم می کرد ، باز مواظب من بود ، غم بود دريای دل مادر ، ولی باز اون بود که غصه هارو از دلم می شست

ازهمه چی حرف زديم . از اينکه هر کس برای من عزيزه ، واسه اونم عزيزه ، چقد لذت بردم ، غم همه کس رو خورديم ، توشاديه فک و فاميل شريک شديم ، چه چهل و هشت ساعت باحالی بود

هیچ نظری موجود نیست: