۰۲ اسفند ۱۳۸۶

غروب


غروب ، اشتباه کردی اصلا نمی خوام از غم و غصه بگم ، تو سايت های ايرونی فراوونه ، تا دلت بخواد آه و ناله ، کسری يار ، اشک شور و دل خون
جون من يه توکه پا ، بيا نشتارود ، غروب تازه زندگی شروع می شه ، اول چراغای کلبه روشن می شه ، آتيش شومينه برقرار ، مخصوصا اگه جای کنده های درختای خشک شده پرتقال ، سر شاخه های باقيمونده ، نارون يا افرا رو بسوزونی ، صدای جرق جرق آتيش ، کباب می کنه دل های عاشقو
صدای زوزه شغال های مازندرونی ، که غوغاست.. عوعوی سگا ، می ياد به استقبالشون
زنجره ها ، جيرجيرکا ، که بساط ارکستر و می زارن
از تراس بالا ، يه نگاه بندازی تو شاليزار پشتی ، چشمای فسفری ريزو درشتی و می بينی ، که هی اينور اونور می رن ، راسو ، شغال ، گرازو... گرگ ... نه گرگ فکر نکنم باشه
خلاصه غروب اول زندگيه ، بر عکس تهرون ، اونجا تا صب بيدارم
يه چائی داغ ، زير نم نسيم

۶ نظر:

ناشناس گفت...

نمیدونستم غروبم میتونه اینقدر دوست داشتنی باشه...با وجود دایی سبزی مثل شما

ناشناس گفت...

jenabali ta maro degh nadin vel nemikonina......!!!!!!!!!!!
baba nemigi adam delesh mikhad,be khosoos age ye bar namak gir shode bashe..:)?
oon kolbeye khoshgeletoon age ye aghol dasht o mishod too oon tike zamine poshtesh chiz miz kasht,internetesh ham ke mohayast fek konam....oonvaght man payeam beram oonja va ye research center bezanam o kar konam ...chetore?be khoda kheyli hal mide....
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
be sharti ke hame paye bashan albate!!!;)))

ناشناس گفت...

غروب خيلی قشنگ تر از اون نه که ، تو سياهه من جا بگيره

ناشناس گفت...

خانم دکتر جون ، کلبه مال تو ، هر کاری داری توش بکن

ناشناس گفت...

همیشه میگن "طلوع دل انگیز" و "غروب غم انگیز"...ولی الان به یه حرفی رسیدم اونم اینه که هر چیزی رو میشه با یک نیروی جاذبه درونی حس کرد...میشه با این حس غروب هم زیبا دید..."چشمها را باید شست..جور دیگر باید دید"
"if it is to be...it`s up to me"

ناشناس گفت...

سپيد جان راس می گی ، اين شعر واسه زندگی کردنه ، نه مزه تلخی سيگار ، يا رخوت قهوه ، انقد بايد شست ، تا چشا خوب ياد بگيرند