
امروز عروسی برادر خانوم مه (اينجوری می نويسن؟) صبح ، ماموريت ميوه خريدن بعهده من بود . شيش صبح ميدون ميوه و تره بار عبدول آباد بودم ، چه زنده بود اونجا ، هر چی ميوه فروش و سبزی فروش تو تهرونه ، اونجا بود ، وانت ها پر می شد از جعبه های ميوه وسبزی ، چه کاهوهای ترو تازه ای ، آدم هوس سالاد می کنه ، با روغن زيتون وسرکه سيب ، يه بشقاب ماکارونی هم تنگش
جعبه ها ی ميوه رو که بار ماشين بيچارم کردم ، ساعت يه ربع به هفت بود ، وسط عيده ، اتوبان آزادگان خلوت، وانت های ميوه فروشا می گازيدن ، با يه عالمه ويتامين و سلامت
شيشه رو دادم پائين ، باد خرد تو موهام ، بهمش زد ، هوای تازه بهار تهرون ، ريه هام پر شد از هوا ، يه عالمه هوا ، يه عالمه زندگی ، ماشينم پر بود از جعبه های ميوه ، صندوق عقب ، صندلی پشتی و صندلی بغل ، همه پر بود ، ولی واسه خدا هميشه جائی هست ، من اصا تنها نيستم ، تموم راه با اون حرف می زدم
۳ نظر:
بالاخره موفق شدم این کامنت دونیتونو باز کنم..هوراااااااااا
دلم یه عالمه سالاد خواست با همون ماکارانیه که گفتید با همون هوایی که تعریفشو کردید با همون میوه های تازه با.... کلا به شما حسودیم شد دیگه دایی مهربون ما
in khodaye shoma kiye,chiye ya che shekliye ke inghadr bahash hal mikonin?
شما هیچ وقت تنها نیستین ، چون خدا قلب شماست و هر تپش قلب شما به منزله راز ونیاز وصحبت با خداست.
ارسال یک نظر