۲۰ اسفند ۱۳۸۶

بهار، کلبه ، خوابم نمی بره


اين دفعه که رفتم کلبه خوابم نمی برد ، بهار شده ، يه کم زود ، ولی اومده ، تو کلبه همش از اين دنده به اون دنده شدم ، چه راحت حضور خدا رو حس می کردم ، کنارم ، می خواستم داد بزنم ، آآآآی مردم خوابيده در کنار برکه عشق ، چرا رخوت ، چرا بی خبری ، به نماز عشق قامت ببنديد ، حضور گل ، آب ، سبزه و ياس


در جنگل زيبائی های خدا ، اندکی درنگ کردم ، لختی سر به ميان سوسن و ريحان دشت بردم ، مست شدم از عطر خدا

۲ نظر:

ناشناس گفت...

سلام فرزاد خان این خونه وبلاگی شما حسابی انرژی مثبت ساطع می کنم با یکبار اومدن مهمون همیشگی شدم بهتون لینک دادم همیشه سبز و مانا باشید

ناشناس گفت...

خيلی سپاسگزارم ، ولی آدرس شما رو ندارم ، از اين که لينک گذاشتيد... ايول