


دورو بر کلبه همه چی سبز ، هوا آفتابی ، صدای پرنده ها ، بلبل ، سينه سرخ ، گنجشک و کبک .. ولی از همه با حال تر ، صدای زاغ ها بود ، که من جدی گرفته بودمشون
شب ها دور آتيش تو فضای باز بين درختا ، صبح ، ميز صبحونه پونزده نفره ، هوای گرم بهاری ، بعد اون زمستون سرد ، جوونه های کوچولو ، روی شاخه های تکيده از سرمای همين پونزده روز پيش
وباز احساس نزديک بودن خدا ، احساس اونو داشتن ، ... عجب بهار با حاليه
۱ نظر:
ممنون كه سر زديد....
ارسال یک نظر