۰۱ اردیبهشت ۱۳۸۷

جاده

جاده شايد برای من، عاشقانه ترين ، پر راز و رمزترين، سبزترين و پرجاذبه ترين مفاهيم رو داره.

چه جائی بهتر از جاده برای خلوت کردن من با خدا. می دونی، جاده به من تمرکز می ده، مخصوصا اگه سبزباشه.

می تونی کنار يه بيشه کوچولو پارک کنی. يه قهوه داغ اين خلوتو داغتر می کنه، وسکوت تو.. و فرياد جنگل

صدای ماشين های عبوری و ساکت شدن آروم آروم صدای اونا سر پيچ جاده، واينکه می گن : تنهائی، به تنهايی خدا

اگه يه نم بارون هم تو هوا باشه، معرکه می شه. جمعه گذشته، جاده جواهرده همينجوری بود...

۲ نظر:

ناشناس گفت...

هميشه وقتاي نياز به آرامش،رويايي شبيه همين نوشته دارم..رفتن و رفتن توي جاده اي به همين زيبايي در سکوت..يه رفتن بي مقصد و زماني که نميدوني کي به انتها ميرسه...

ناشناس گفت...

کاش یه راهی بود برای رسیدن به رفته ها...یه راه مخفی که فقط خودت بلد بودیش!مثله تو کارتونا که یهو یه در پیدا میشه و یه راه باز می شه به یه باغ پر از گل...یه دنیای دیگه ای که که هر چیزی و هر کسی که توش دوست داری پیدا می کنی،مثه مهربونترین مامان دنیا که بی صدا رفت...مثه...یه جاده به اون مقصدی که دوس داری...با همین دو تا پا بری...تا هر جا که شد...فقط برسی...
خوابم نبرد!نوشتن آرومم کرد...
خیلی وقتا می نویسم...واسه خودم...اما چقد خوبه می دونی یکی حرفاتو می خونه...حتی اگه فقط بخونه...
ممنونم...