۰۵ اردیبهشت ۱۳۸۷

دوست


مادر بزرگ و خاله اتی می گفتن دوست اگه خوب بود ، خدا دوست می گرفت ، خوب اين خودش از فرهنگ بسته روستائی گلندوکی اونا سبز شده بود. حالا حرفاشون با خودشون رفته

دوستای زيادی داشتم ، هانری دوست دوران دبستان ، مسعود رفيق شفيق دبيرستانی ، رامين عزيزترين دوستم تو دانشگاه، قاسم دوست جبهه ، چقد بهم کلک می زد ، من نفهمم ماموريت ها ی خطرناک و اون بره پشت خط دشمن ومن چون زن و بچه دار بودم ، خرحمالی های پشت خط به من بيفته ، خسته ولی زنده ، عباس ، نصير ومحسن دوستای يه رنگ اداره ، الان همه هستن ، استوارو يار

من چقد برای اونا دوست بودم ، يادم نمی ياد ، فقط محبت های اونا يادمه ، من کاری کردم ، يادم نمی ياد

چرا وسط اون همه فقط اينا با يکی دوتای ديگه موندن ، چون اونا دوست بودن ، بدون چشمداشت ، محبت بود ، اگه بازگشتی نداشت

الان که نزديک ترين دوستم ، قديمی ترينشونه ، دوستش هستم ، مثه اون ، بدون باز کردن حساب

۲ نظر:

ناشناس گفت...

دوستی با مردم نادان سفالین کوزه ایست، بشکند، گر نشکند باید به دور انداختش...
دوستی با مردم دانا چو زرین کوزه ایست، نشکند، گر بشکند نتوان به دور انداختش....

ناشناس گفت...

-يه دوره اي خيلي نگران دوستي ها بودم همش فکر مي کردم دوست ، فقط تو لحظه هاي خوشي توست و ديگر هيچ ! فکر مي کردم هيچ کس اونقدر قابل اعتماد نيست که ازت خيلي بدونه ! يا شايد کمتر کسي لياقتشو داشته باشه که بدونه !
اون دوسته ازلي و ابديم که همه مي دونيد کيه ! همون که هيچ وقت تنهام نذاشته تو غم و گرفتاري و مطمئنم که هيچ وقتم نمي ذاره ، خودش دو تا دوست خيلي خوب برام سوا کرد،از گلدون عاطفه که تو روزاي گذشته به طرز وخيمي پا بودند.همين چند ماهه رو مي گم ، يه عالم مشغله با دو تا دوست و خوب و خوش فکر که دستتو مي گيرن و با هات تاتي مي کنن تا يکي از قدماي بلند زندگيتو برداري ، از اون قدما که اگه پاتو درست نذاري سر جاش کله پا مي شي !! اميدوارم منم يه جايي يه روزي واقعا" به دردشون بخورم !